تبليغاتX
تنهاتر از تو ، خسته تر از همیشه

تنهاتر از تو ، خسته تر از همیشه

داشتم فکر می کردم اگه خدا واسه کسی یار نمی ده یعنی خودش می خواد یارش باشه

چون می دونه آدما صبرشونو تواناییشون خیلی کمه واسه اینکه سنگ صبور بندش باشه

خودش با آغوش همیشه باز و پر از محبتش آروم می کنه بند شو...

فکر کنم این بهترین و قشنگترین بهانه واسه تنها بودن باشه...

خدایا بهم آرامش بده...

سال خوبي داشته باشين...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت18:12توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

از كودكي پرسيدند عشق چيست؟ گفت:بازي

از نوجواني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:كينه

از جواني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:پول و ثروت

از پيري پرسيدند عشق چيست؟ گفت:عمر

از گلي پرسيدند عشق چيست؟ گفت:از من خوشبوتر

از پروانه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:از من زيباتر

از خورشيد پرسيدند عشق چيست؟ گفت:از من سوزان تر

ودر آخر از خودعشق پرسيدند؛

اي عشق توكيستي؟ گفت:به خدا قسم نگاهي بيش نيستم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت14:29توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

 

 

 خداوندا : تقدیرم را زیبا بنویس

  کمکم کن،آنچه تو زود خواهی من دیر نخوام

   و آنچه تو دیر خواهی من زود نخواهم! 

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت19:21توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

 

 

 از زندگی سه چیز آموختم:

1 از عشق رسوایی 

2 از دوست بی وفایی

۳ از شب تنهایی

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت18:46توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

 

 

تنهايي را دوست دارم ... زيرا بي‌وفا نيست !

تنهايي را دوست دارم ... زيرا عشق دروغين در آن نيست !

تنهايي را دوست دارم ... چون بارها تجربه كردم !

تنهايي را دوست دارم ... چون خدا هم تنهاست !

 

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت13:56توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

 

 

 

به تو می اندیشم

آنگاه که پرستوها

در مسیر عشق

به لانه بر می گردند

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت21:26توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

 

  

نمي دانم چه مي خواهم خدايا 

به دنبال چه مي گردم شب و روز 

چه مي جويد نگاه خسته من 

چرا افسرده است اين قلب پر سوز 

ز جمع آشنايان مي گريزم 

به کنجي مي خزم آرام و خاموش 

نگاهم غوطه ور در تيرگي ها 

به بيمار دل خود مي دهم گوش 

گريزانم از اين مردم که با من 

به ظاهر همدم و يکرنگ هستند 

ولي در باطن از فرط حقارت 

به دامانم دو صد پيرايه بستند 

از اين مردم، که تا شعرم شنيدند 

برويم چون گلي خوشبو شکفتند 

ولي آن دم که در خلوت نشستند 

مرا ديوانه اي بد نام گفتند 

دل من، اي ديوانه من 

که مي سوزي ازين بيگانگي ها 

مکن ديگر زدست غيرفرياد 

 خدا را، بس کن اين ديوانگي ها

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت16:12توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

 

 

یک روز فرشته ای به زمین آمد ....

دور از چشم بزرگ و کوچک....

شاعری را دید یک و پر گذاشت کف دستش....

شاعر هم شعری نوشت و به او داد....

شاعر پر را لای کتابش گذاشت و کتابش بوی آسمان گرفت....

فرشته هم با خواندن شعر مزه ی عشق زیر دندانش رفت.....

اما روزی خدا گفت ....

بس است دیگر.....

شاعری که از آسمان خبر داشته باشد....

زمین برایش کوچک است....

و فرشته ای که از زمین خبر داشته باشد .....

آسمان برایش کوچک است....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت13:22توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

 

   

 

این شب ها

چشم های من خسته است

گاهی اشک ، گاهی انتظار

این سهم چشم های من است

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت18:20توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران...

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت14:43توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

                   

 

در امتداد نگاه تو


                  لحظه های انتظار شکسته می شود


                             و بغض تنهایی من


                          مغلوب وجود تو می شود

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت13:54توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

 

 

گلم، خوبم، تمام هر چی دارم


بذار سر روی شونه هات بذارم


تمام خواسته ی من از تو اینه


خودت می دونی خستم نا ندارم


چشام لبریز بارون راه ابره


ببین خونه بدونت عین قبره


نمی دونم چجور بگم می خوامت


سکوتم نه شکایته نه صبره


یه لحظه با تو به دنیا نمی دم .. با تو تا آخر رویا رسیدم ...


همه دنیا پی خودم می گشتم


خودی تر، از تو عاشقتر ندیدم..


تو آغوش منی انگار میمیرم


چقدر آرزومه اینجا بمیرم


بده دستاتو مرحم باش برای دل ساکت سرد سر بزیرم


مثل مرجان دریایی عزیزی


مثل یک عشق رویایی زلالی


به معصومیت یه شاخه ی رز


مثل یک مرغ عشقی بی گناهی

 

تقدیم به را ضیه عزیزم

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت14:58توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

 

...ومن

         چه اندازه دلم خوشبخت است

                                            که تو در پستوی دلم جای داری!

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت14:28توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

 

 

 

خندیدی ...  

روزی به آن حرفم

امروز میخندی به نادانی آن روزت

البته فرقی نمیکند...

تو در هر حال آدم خندانی هستی !

  

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت1:10توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

 

تفاوتهاي خون و اشک

 1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه

. 2.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد

بيرون مياد

. 3.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه.

 4.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه.

 5.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال

خوشحاليه.

 6.جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه!

 7.از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از

 اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت0:29توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

                      

                   

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .

پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
-
ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
-
حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت0:21توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |

                      

    حرف هایی ناتمام          

 

   تا نگاه می کنی وقت رفتن است

 

   باز هم حکایت همیشگی

 

   پیش از آنکه باخبر شوی

 

   لحظه غرمت تو ناگزیر میشود!

 

   ای دریغ و حسرت همیشگی 

 

  ناگهان چه زود دیر می شود !

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت0:17توسط ღ ♥ღMдђ$дღ ♥ღ | |